|
هنری
|
|
دوشنبه ، ۲۴ بهمن ۱۳۹۰ ، ۱۰:۱۸ |
|
فرهنگخانه- رضا آشفته: اين روزها ساعت ۱۹ در تالار اصلي مولوي نمايش «مخزن» با نويسندگي، طراحي و كارگرداني جلال تهراني اجرا ميشود. نمايش درباره انتقام گرفتن دو برادر از برادر، خواهر ناتني و زن باباي خود است.
نمايش در يك پمپ بنزين و در بگومگوي پدر با پسرهايش بر ملا ميشود. جلال تهراني كه هفت سال از صحنه دور بوده، با اين نمايش يكبار ديگر بر اثبات حضور تاثيرگذارش در تئاتر كشورمان تاكيد ميكند؛ هر چند كه خود او تئاترش را آماتوري ميداند. با او درباره اين اجرا و چرايي بودن و نبودنش در تئاتر گفتوگو كردهايم.
مخزن در چه سالي نوشته شد. گويا پيش از اين يكبار ديگر هم اجرا شده است، چطور شد آن اجرا متوقف شد؟ اين متن در سال ۷۷ نوشته شد و در سال ۸۰ با بچهها تمرينش را شروع كرديم. در حين تمرين چندين بار بازنويسي و ۸۱ در تالار مولوي اجرا شد، بعد بلافاصله اجراي نفرتيتي در تئاترشهر شروع شد، بچهها مجبور بودند از اين تالار با گريم به آن تالار بروند. اين فشار باعث ميشد كيفيت هر دو اجرا پايين بيايد. بنابراين مخزن را كه مثل همين حالا، بدون هيچگونه حمايت مالي در مولوي اجرا ميكرديم، ناچار شديم به نفع نفرتيتي كه جزو قراردادهاي مركز بود، اجرايش را قطع كنيم. بعد از آن دلمان همواره ميخواست كه اجرايش را كامل كنيم كه نشد. ماند تا الان كه دوباره ميخواستيم كار كنيم و گفتيم اين كار كه در دلمان بوده است را انجامش بدهيم. فكر ميكنم آخرين اجرايتان مربوط به ديماه ۸۳ بود كه نزديك به هفت سال از آن زمان ميگذرد. آيا كار نكردنتان خودخواسته بوده است؟ يك مقدارش خودخواسته بود و يك مقدار هم متاثر از شرايط بود كه باعث شد از تئاتر دور بيفتيم. يك مقدارش ناشي از استهلاك خودمان بود كه خواستيم مدت كوتاهي كار اجرايي نكنيم و خودمان را ساماندهي كنيم تا برويم سراغ اجراي بعدي. بعد هم شرايط طوري شد كه نشد. دو، سه باري قصد داشتيم كه كاري را اجرا كنيم كه در همان مراحل اوليه متوقف شد. سال ۸۴ ميخواستيد مخزن را اجرا كنيد؟ بله! نشد. هي مرد گنده گريه نكن، فكر نميكنيد كه نوع اجرايش براي شما بعد از آن موعد دست و پاگير شده است. آن اجرا به نظرم جزو مهمترين اتفاقات در دهه ۸۰ خورشيدي است. به عنوان يك پديده در اجرا. به اين خاطر كه تاكنون چنين اجرايي در كشورمان نديدهايم. اين اجرا به لحاظ ميزانسن، فضاسازي، نورپردازي و صحنهپردازي و در جنس بازي نوآوريهاي چشمگيري داشت. آن اجرا يك اتفاق ناب بود براي تئاتر ما. آيا آن درام بازدارنده نبود براي شما كه حالا به جايي رسيدهايد كه تكرار آن ناممكن باشد؟ منظور شما اين است كه ترس داشتيم نتوانيم تكرارش كنيم، چنين حسي؟ آن اجرا كارتان را سخت نكرده بود؟ آن پروژه سنگين بود. ما وقتي پروژههايمان را شروع ميكنيم، خيلي سبك هستند و هر چه به سمت اجرا ميرويم، سنگينتر ميشوند و سختتر. مردم خاطره خوبي از هي مرد گنده... دارند؛ چه كارشناسهايي مثل شما كه تئاتري هستيد و چه مردمي كه تئاتري نيستند. در آن پروژه كه فقط ۱۲ اجرا داشت، تنها اجرايي كه كمي خودم را راضي كرد، اجراي يازدهم بود. نگاه تجربي دو سر دارد؛ يك سرش پيروزي است و يك سرش شكست. هرگز تاكنون ترسي از شكست خوردن نداشتهام. كمااينكه همين مخزن كه اين روزها اجرايش ميكنيم، به لحاظ اجرايي ريسك بالايي دارد. در اجراي اول از قِبل همين ريسكپذيري آن ضربه خورديم. هنوز هم بخش عمدهاي از آنچه ميخواهيم اتفاق نميافتد و دارد غلط برگزار ميشود اما ما بايد انجامش دهيم. فوقش ميفهميم اين تجربه با شكست مواجه شده است. هي مرد گنده با آن ۱۲ اجرا به نوعي ديگر عقيم ماند و نتوانست به ارتباط كاملي با مخاطب برسد. آيا در آينده درصدد نخواهيد بود كه آن را اجرا كنيد؟ بله! خيلي بعيد به نظر ميآيد كه اين كار را كنيم. آن اجرا با ۱۲ اجرا نزديك به چهار تا پنج هزار تا تماشاگر داشته است. مخزن در تالار مولوي با ظرفيت سالنش در اين چند شب اجرايي كه به ما دادهاند به اين تعداد تماشاگر هم نميرسد. آدم دلش ميخواهد تجربههايي كه عقيم مانده را به شكلي كامل بكند. شرايط هم خيلي مهم است. اين شرايط برميگردد به مسايل درونگروهي؟ كليه شرايطي كه در وضعيت تئاتر همواره حاكم است. هر موقع يك شكل است. خودم هم چندان علاقهاي به تكرار تجربههايي كه قبلا داشتهام، ندارم. دلم نميخواهد بخش ديگري از عمرم را صرف كاري كنم كه قبلا انجام دادهام. با وجود اينكه اين كار قبلي نصفهكاره مانده است. آيا نميخواهيد تكنيكهاي هي مرد گنده را به كمال برسانيد؟ البته! فكر ميكنم جريان تئاتر تجربي يكي از كارآييهايش همين معرفي و شناساندن تكنيكها و شيوههاي اجرايي به تئاتر م تعارف و حرفهاي است؟ بنابراين هي مرد گنده نكات ريز و درشتي داشته كه ميتوان در صورت پيگيري آنها را وارد تئاتر حرفهاي كشورمان كنيم. بله! اين حرفي كه شما ميزنيد يك گزاره كاملا درست است و الان حرفي ندارم به آن اضافه كنم. اما بخشي از حرف خودم را ميخواهم اصلاح كنم. در مورد تئاتر تجربي به اشراف چنداني در طول همه اين سالها نرسيدهام. اين واژه را گاهي به غلط استفاده ميكنم. به نظرم واژه آماتوري را ميتوان جايگزينش كرد. اين كاري كه دوست دارم و انجامش ميدهم، كار آماتوري است. همانطور كه شما گفتيد، تئاتر آماتوري هم مانند تئاتر تجربي خوراك فراهم ميكند براي تئاتر حرفهاي. امكانات جديدي را به وجود ميآورد كه در تئاتر حرفهاي ميشود ازش استفاده كرد. يعني رفتن به سمت ناشناختهها و به سمت كشف كردن و كشف شدنها؟ آره هميشه دلمان ميخواهد كه اين طور باشد. تئاتر حرفهاي به آن معناي شناختهشدهاش را دوست نداريد؟ تئاتر حرفهاي به معناي شناخته شدهاش، يعني آدمهايي دور هم جمع ميشوند و مهارتهايي كه قبلا به دست آوردهاند در پروژه تازه به اشتراك ميگذارند. كاري را عرضه ميكنند كه همه چيزش را از قبل بلد بودهاند. البته اين قضيه هم نسبي است چون ما اصولا تئاتر حرفهاي نميتوانيم داشته باشيم، چون مواجهه حرفهايترين كارگردانها، بازيگرها با متن تازه، خودش نيازمند تجربهگري است. اما ميان دو سر طيف تئاتر حرفهاي تا آماتوري؛ نسبتهاي مختلفي در گروههاي مختلف وجود دارد. ما هم جايي ايستادهايم كه به وجه آماتوري تا اندازهاي نزديكتر است. پروسه تمرينتان در اين مخزن دوم به چه شكلي بود. فكر ميكنم نسبت به اجراي دوم تفاوتهايي داشته باشد. مثلا ورود زنها به اين اجرا اتفاق تازهاي است كه در آن اجرا اصلا حضوري نداشتهاند. البته اين ظاهريترين تفاوت نسبت به آن اجراست. بله! ما دنبال اين بوديم كه اجراي قبلي را تكرار نكنيم. به تجربه فهميدهايم كه وقتي پرسش را در مواجهه با يك متن تغيير ميدهيم، تفاوت، كمكم در طول پروسه به وجود ميآيد. تعويض پرسش، زاويه ديد را هم تغيير ميدهد. وقتي پرسش عوض ميشود، آن وقت متن از وجوه ديگري ديده ميشود و وجوهي كه قبلا ديده شده جلو چشم ما پنهان ميشود. مجموعه تغييراتي كه الان نسبت به پروژه قبلي داريم، به هيچوجه از ابتدا تصميمي برايش نداشتيم. زاويه ديد تغيير كرده. كمكم اين زنها پيدا شدهاند. ما از اول هيچ نيتي براي اينكه به غير از سه بازيگر اصلي كس ديگري را هم داشته باشيم، نداشتهايم. هيچ ايدهاي روي تعويض دكور نداشتهايم. اما كمكم اينها را پيدا كردهايم. الان هم اين كار به لحاظي با آن كار قبلي متفاوت است. با وجود اينكه خيليها ميگويند آن كار قبلي انسجام بيشتري داشت و مخاطب را بيشتر درگير ميكرد، اما من از اين شكل تازه ناراضي نيستم. آنها از اجراي گذشته تنها خاطرهاي دارند كه برايشان دلچسبتر است. جزيياتش را به ياد ندارند. به خودم ميگويم حداقل اعتبار مخزن دوم اين است كه يك چيز ديگري است كه خودمان را تكرار نكردهايم. الان اين سه بازيگر از آن اجرا پا به اين اجرا هم گذاشتهاند. من آن اجرا را نديدهام، آيا تكرار بازيگران در جريان بازي تفاوتي ايجاد كرده است؟ بازيگرها پختهترند. ۱۰سال از آن موقع ميگذرد. باتجربهترند و اصلا تجربه زندگيشان بالاتر رفته است. درك و اشرافشان نسبت به متن از آن موقع بالاتر است؛ به همين نسبت محافظهكاريشان هم بيشتر شده است و نگرانيهايي دارند نسبت به آنچه در گذشته با موفقيت انجام دادهاند و آمدهاند به يك دنياي ناشناختهاي كه مطمئن نيستند موفق خواهند بود يا نه! يكي از موضوعات اصلي مخزن قتل است، آنها با توجه به اينكه سنشان بالاتر رفته در مورد انجام قتل نگاهشان هم خواهناخواه تغيير كرده. آدم در جواني به لحاظ حس و هيجاني بودن شخصيت زودتر و راحتتر مرتكب قتل ميشود تا آدمي كه پا به سن ميگذارد و برايش قتل ديگر سختتر و ناممكنتر ميشود. بله! الان بازيگرها نگاهشان به قتل بايد تغيير كرده باشد. نكته دقيقي است كه شما به آن اشاره ميكنيد. الان كه شما دربارهاش ميگوييد، توجه مرا جلب كرده است. آره، اين هست و در اجرا هم دارد ديده ميشود. در اجراي قبلي نفس عمل به شيوهاي احساسي نمايش را ميساخت. در اين اجرا دنبال دلايل محكمتري هستيم براي عمل صحنهاي. اين هم به خاطر بالا رفتن سن همه ماست. برايمان مهم است كه آن كاري كه انجام ميدهيم، چه دليلي دارد. اينكه ميگوييد، درست است. اين نمايش كه شما نوشتهايد مربوط به ۱۳، ۱۴سال پيش ميشود. بله، نسخه اوليهاش مال آن زمان است. بستر اجتماعي در اين متن نسبت به متنهاي ديگرتان خيلي بيشتر است و ريشههاي متن اينجايي است. رو به جلوتر ميآييد مثل هي مرد گنده... در فضايي فلسفي سير ميكند و از ريشههاي اجتماعي دور ميشود و انسان به دور از جغرافيا و هستيشناسي برايش مهمتر ميشود. اما در مخزن روابط و نسبت اجتماعي و خانوادگي آدمها برايتان اهميت دارد. چرا قبلتر به اين ريشههاي اجتماعي اهميت ميدادهايد و بعد از آن فاصله گرفتهايد؟ فكر ميكنم اين اتفاق ربطي به قبل و بعدش ندارد. قايقران قبل از همه اينها نوشته شده و موقعيتش انتزاعي است. اين دو، علت ميتواند داشته باشد؛ يكي اينكه شايد من گفتهام بيايم درام اجتماعي را تجربه كنم و مخزن از آب درآمده و دوم اين بوده كه آن را براي راديو نوشتهام. بديهي است راديو مناسبتهايي را در نظر ميگيرد كه توليد و پخش شود. چگونه با عليرضا مشايخي آشنا شديد. من تاكنون نشنيدهام كه ايشان فعاليتي در زمينه تئاتر داشته باشند. به نظر اولين موسيقي تئاتري است كه ساختهاند؟ ايشان تجربه تئاتر و سينما نداشتند. آشنايي با ايشان دقيقا يادم نميآيد كه چه زماني و چطور بوده است. وقتي با نظريه متاايكس عليرضا مشايخي مواجه شدم، متوجه شدم بين نظريه ايشان و تجربههايي كه ميخواهيم انجام دهيم مناسبتهايي ريشهاي وجود دارد. متاايكس نظريه دكترين مشايخي است در مورد موسيقي كه تصميم گرفتم آن را در تئاتر تجربه كنم و ببينم چطور ميشود. راجع به متاايكس هم مختصر ميگوييد كه چيست؟ متاايكس موسيقي چندفرهنگي است و ايده اصلياش اين است كه فرهنگهاي مختلف موسيقي در كنار هم زندگي كنند. متاايكس يك تفاوت عمده دارد با موسيقي تلفيقي؛ موسيقي تلفيقي تلاش ميكند كه بين موسيقي فرهنگهاي مختلف پيوندي هارمونيك برقرار كند. اما متاايكس ميگويد كه هر يك از اين موسيقيها زندگي خودشان را بكنند و بپذيريم كه اينها هر يك زندگي خودشان را ميكنند. به عبارتي سعي نكنيم بين اينها پيوند هارمونيك و چه بسا آنهارمونيك برقرار كنيم. اين جالب است. در اين نظريه، ايده پيشرفته اجتماعي هست. در دهه ۷۰ آقاي مشايخي اين دكترين را عرضه كرده است. ما در تكسلوليها اين امكان را به جهانهاي مختلف ميدهيم كه زندگيشان را بكنند. هيچ تلاشي نميكنيم كه بين اينها پيوند بزنيم. منتها من هميشه در تئاتر، در تداوم فرآيند متاايكس، تلاش كردهام كه ميان موجودات جهانهاي مختلف يك جور اشراف ايجاد كنم و نه الزاما تعامل جهانهاي مختلف را؛ اينكه بر هم اشراف پيدا بكنند يا به گونهاي از هم سر در بياورند. در جايي يا مقطعي يا عطفي از كنش تئاتريمان با نظريه مشايخي آشنا شديم و در بزرگداشتي كه براي ايشان در تالار وحدت برگزار شده بود، به من پيشنهاد كردند كه صحبتي بكنم و كه صحبت نكردم. بلد نيستم. بعد گفتند متني بنويس كه يك نفر آنجا بخواندش. اين كار را هم شروع كردم و ديدم به درد مراسم بزرگداشت نميخورد. گاهي كه جدي ميشوي حوصله خودت هم از خودت سرميرود. بعد تصميم گرفتم براي بزرگداشت ايشان نمايشنامهاي بنويسم كه صراحتا به دكترين متاايكس بپردازد. مهر دوم را نوشتم. مهر دوم تنها متني است كه به شخصي تقديم كردهام. از اين عادتها ندارم. سعي كردهام متاايكس را در ادبيات نمايشي تجربه كنم. تمام اين كارها در حد تجربه است و به هيچوجه نميتوانم بگويم كه اينها تجربه موفقي است. هنوز هم نميدانم با آنكه سالها از آن گذشته است. فقط سعي كردهام. بعد تصميم گرفتم كه مهر دوم را اجرايش كنم. چند ماهي هم تمرين كردم. سال ۸۷ بود. بعد از يك گروه معماري -كاوه نجفيان، حسامالدين فنا و حسن آزاد- كمك گرفتم براي اينكه دكوري را براي اين تجربه بسازم. متوجه شدم كه اين پروژه سالن تئاتر نميخواهد بلكه يك معماري ميخواهد تا در آن اجرا بشود. رايزنيهايي هم كردم با اداراتي كه فكر ميكردم برايشان پروژههاي تازه، جالب باشدكه نبود. بعد با برخي نهادهاي تئاتري و موسيقايي در اروپا رايزني كردم. فكر ميكنم طراحي صحنه اين اجرا با اجراي قبلي متفاوت شده است. در آن اجرا با توجه به عكسهايي كه من ديدهام اين ستونها نيست. در آنجا صندلي چهارپايه دارد و اينجا يك پايهاش حذف شده است. راجع به تفاوت دو تا اجراي مخزن برايمان بگوييد. مخزن قبلي با امكانات انبار و كارگاه تالار مولوي آن موقع شكل گرفت. يعني با كمترين چيزهاي ممكن؟ بله! يك كاناپه كه آن را گوشه صحنه گذاشتيم. يك ميز پيدا كرديم، رنگش كرديم گذاشتيم وسط. يك صندلي از كارگاه دكور آورديم كه مال اجراي ديگري بود. يكي از آن پلههايي كه تماشاگران روي صندليهايش مينشينند، گذاشتيم به جاي پلكان ورودي. يك نور دايره و يك نور دايره قرمز هم در مركزش داديم؛ هر وقت آدمها ميخواستند خجالت بكشند يا عصباني بشوند به نور قرمز نزديك ميشدند و چهرهشان كمي قرمز ميشد. كل ايده طراحي همين بود. در اجراي فعلي هم دكور ما سبُك است و بيشترين بار را تغييرات وضعي دكور به دوش ميكشد. ۱۳ تا چهارپايه داريم، سه تا ستون و يك پودِس! البته يك تكه مقوا هم بريدهايم و به ديوار زدهايم كه دايرهاي ماهگونه را در انتهاي صحنه ايجاد ميكند. تغيير پرسش باعث شد كه كمكم شكل دكور عوض بشود. نور در اين اجرا كارايي زيادي دارد؟ بله، نور باعث ميشود كه اين حداقلها حداكثر بشوند. طراحي فرشيد مصدق براي اين اجرا، نبوغآميز است. ايشان مثل هميشه سطح اجراي ما را حسابي ارتقا داده است. علت اينكه من با حداقلها كار ميكنم، اين است كه به حداقلها ميشود اشراف داشت. وقتي آدم دوروبر خودش را شلوغ ميكند، اشراف خود بر محيط را از دست ميدهد. با حداكثر چيزي كار ميكنم كه ميتوانم بفهممش. فكر ميكنم در اين نمايش پدر مركز ثقل تمام اتفاقات است. پدر و مادر. منظورم آنچه هست كه در صحنه ميبينيم. با وجود پدر در صحنه و ارتباط او با پسرها چنين چيزي به نظر ميرسد. بله. فاجعه اصلي را در اين نمايش، زنجيره اشتباهات پدر، شكل داده است. من در شب اول كار را ديدم و تا الان هنوز به نتيجه نرسيدهام كه اين زنها چه نقشي در اين نمايش دارند. اجراي اول را ديدي؟ بله. خيلي اجراي بدي بود. براي همين دوست دارم كه بدانم علت آوردن اين زنها كه گويا در اجراي قبلي هم اصلا حضوري نداشتند، در اجراي فعلي چيست؟ كدام زنها، ما پنج تا زن داريم. منظورم دو زني است كه يكي بعدا با تفنگ كشته ميشود و دومي زني كه تاج زرين بر سر دارد و بر پلكان مدام در حال فراز و نشيب گرفتن است. البته آن سه زني كه نقش بازيساز را دارند ميتوانست توسط مردها هم نقششان بازي شود. آن زني كه كشته ميشود، نامادري است. او با چمدان ميآيد و نفس رفتن را به رخ ميكشد. يعني او كي كشته ميشود؟ اين آخر كنش است. به جاي اينكه باباهه برود سر قرار، پسره ميرود سر قرار و آن آخرين نفر را هم ميزند. اما اين زني كه روي پلكان راه ميرود، او احتمالا خواهره است. او كه تاج دارد؟ بله! به كمك چهارپايهها او را از اين دنيا ميكنيم، به او حركت ميدهيم و او هيچوقت پايش را بر زمين نميگذارد. در تمام طول اجرا روي هواست. خواستم اين زن را هر چه بيشتر غيرواقعي نشان بدهم تا با فضاي اينور كنتراست بيشتري پيدا كند. بعد فكر كردم مچبند و پابند طلايي برايش بگذاريم. لباس خاصي تنش بكنيم و يك گيس بلند با طناب برايش بافتيم. انگار اين زن آمده تا خشونت پنهان در صحنه را تلطيف كند. بله، يك لطافتي دارد. يكي از دلايلش تلطيف فضا بوده. شايد به دليل اينكه من سنم رفته بالا و دلم نميخواهد خشونت عريان را در صحنه نشان بدهم. نميخواستم مخاطب را تحت فشار بگذارم. يكي از دلايل ساختارياش هم اين است كه دارد صحنههاي مختلف را به هم ميدوزد. همينطوري كه براي خودش ميچرخد. نكته ديگر اينكه تغيير صحنه در اين اجرا به مفهوم تغيير فيزيكي است. يعني مكان در اطراف آدمها تغيير شكل ميدهد. ابعادش كم و زياد ميشود. بايد جادويي باشد تا اين اتفاق بيفتد. اين چهار زن ظاهر و رفتار غيرمتعارفي به خودشان گرفتهاند تا به آن جادو دامن بزنند. ضمن اينكه به بهانه حضور اينها و تغيير صحنهها تا حدي ميتوانيم زهر اجرا را بگيريم و فضا را تلطيف بكنيم. شخصا اصرار دارم بر اينكه در اين اجرا به مخاطب فشار عاطفي و رواني وارد نكنم. متن و بازيگرها چنين قابليتي را دارند. اين سه بازيگر اگر تواناييهاي حسي خودشان را مهار نكنند، به راحتي ميتوانند مخاطب را بچلانند و از سالن بيرون بفرستند. ۱۰سال پيش، با همين متن، اين كار را كردهاند. الان از آن موقع قويتر هم هستند. اما سالهاست كه علاقهاي ندارم تئاتر را به يك جيغ بلند بر سر روزگار تبديل كنم. مخاطب دوست دارد بخندد، گريه كند، به هيجان بيايد. من دوست دارم فضاي مخزن را تجربه كند. |