|

فرهنگخانه: سوزان سونتاگ درباره همهچيز مينوشت، و اين نوشتن در هر حوزهيي كه بود ميتوانست دريچه تازهيي براي تماشا كردن بگشايد. او به همان اندازه كه درباره ادبيات صاحبنظر بود، ميتوانست از سينما، ايدز و جنگطلبي حرف بزند و همه اينها نشات گرفته از جهانبيني غريبي بود كه او داشت.
كتاب سونتاگ درباره عكاسي هم همين حال و هوا را داشت، سالها پيش فرزانه طاهري اين كتاب را در مجله عكس منتشر كرد و حالا اين روزها دو ترجمه ديگر هم از اين اثر در بازار است: «درباره عكاسي» با ترجمههايي از نگين شيدوش (حرفه هنرمند) و مجيد اخگر (نشر نظر). سونتاگ در كودكي تجربه غريبي با عكس داشته، بارها نوشته است كه مرگ كودكي و تغيير نگاهش به زندگي لحظهيي رخ داد كه عكسهايي از اردوگاه داخائو را در ۱۲ سالگي در يك كتابفروشي ديد و دنيا از همان لحظه ديگر به نظرش جاي امني نبود. او در كتاب درباره عكاسي به دنياي عكسها نگاهي فراتر از يك عكس دارد و با همان جهانبيني قابل دركش اين تاثيرگذاري ژرف را به خوانندهاش هم منتقل ميكند. او از اينكه لحظهها چطور در عكسها منجمد ميشوند حرف ميزند. و شايد دليل اينكه كتاب او درباره عكاسي اينچنين در دنياي عكاسي تاثيرگذار شد، اين باشد كه او ادبيات را با عكاسي در اين كتاب پيوند ميزند، در تكتك مقالههاي كتاب او از عكاسي و عكس حرف ميزند اما در عينحال اين ادبيات است كه او نوشته، او درباره متدهاي عكاسي حرف نميزند، بلكه تماشا كردن و خوب ديدن را ياد خوانندهاش ميدهد. سوزان سونتاگ در اين كتاب يادمان ميدهد كه چطور از وراي يك عكس به تماشا كردن و انديشيدن و درك زندگي برسيم. سونتاگ اين كتاب را سال ۱۹۷۷ نوشته است، و همان سال جايزه ملي نقد امريكا به اين كتاب رسيد. نيويوركر درباره اين كتاب نوشت: «اين اثر روشنگرانهترين اثري است كه در حوزه عكاسي تا امروز نوشته شده است.» و مجله تايم در مقالهيي كه به معرفي اين كتاب اختصاص داشت درباره آن نوشت: «عكسها اندكي، ارزش كلمههاي سوزان سانتاگ را دارند».
نقد عكس و نوشتن درباره عكاسي تا چند وقت پيش هيچوقت اينقدر جدي نبود، چه اتفاقي براي عكاسي افتاده كه اينقدر نقد عكاسي جدي شده است؟
تقريبا سه سال روي مقالههايي كه در اين كتاب آمده كار كردم و در اين سه سال با مقوله عكاسي درگير بودم. طي اين مدت ميديدم كه رفتهرفته كتابهاي عكاسي در قفسههاي كتابفروشي براي خودشان جاي ويژهيي پيدا كردند، در واقع از لابهلاي كتابهاي باغباني و آموزش آشپزي بيرون آمدهاند و آنقدر جلوي ديد هستند كه گاهي توي چشم ميزنند. به نظرم اين نشان ميدهد كه گستره مخاطب عكاسي بيشتر شده است و اين كتابها ميتوانند پارامتر مناسبي باشند براي اندازهگيري علاقهمندان به عكاسي. حتي جايي كه نمايشگاههاي عكس هم در آنها برگزار ميشود، به نظرم يكجورهايي پيشرفت كرده است يعني در ديوارهاي موزهها ميتوانيم نمايشگاههاي عكس ببينيم و در بسياري از شهرها گالريهاي مختص برگزاري نمايشگاههاي عكاسي پا گرفتهاند. انگار علاقه به عكس گرفتن همهگير شده است. مجلهيي مثل نيويوركر آنقدر اين عرصه را جدي گرفته كه چند سالي است ستوني درباره هنر عكاسي راه انداخته است. البته به نظرم نبايد همه اينها ما را به اين اشتباه وا دارد كه فكر كنيم به همين ميزان هنر عكاسي رشد كيفي هم داشته است. به نظرم نكته اينجاست كه حالا به عكاسي احترام ميگذارند. تا پيش از نيمه دهه ۸۰ خيليها نميپذيرفتند كه عكاسي هم يك هنر است، اما در اين سالها عكاسي بقيه را وادار كرده است كه به عنوان يك هنر به آن احترام بگذارند، در واقع بخش زيادي از آدمهايي كه تا چند دهه پيش گرايششان به سمت نقاشي و مجسمهسازي بود، حالا عكاسي را درك كردهاند و اين مساله در سطح عمومي ديده ميشود.
يعني معتقديد مجسمهسازي و نقاشي طرفدارانشان را از دست دادهاند؟
تا حدي شايد همينطور باشد. همين حالا ميشنويم كه ديگر در اين عرصهها هيچ اتفاقي كه بتواند تهييج ايجاد كند رخ نميدهد و اين لازمه زنده ماندن يك هنر است. خب ديگر نقاشي و مجسمهسازي حال و هوايي كه دهه ۶۰ ميان مردم ايجاد ميكردند را ندارند. بعد هم در اين دوره زمانه يكجور واكنش منفي نسبت به پيچيدگي در زمينه هنر وجود دارد و نقاشي و مجسمهسازي هر روز بيشتر به سمت اين هنر ميروند و به جايش عكاسي همان هنر سادهفهم و در عين حال اعلا ميشود كه دركش آسان است. شما براي اينكه از يك عكس سر دربياوريد لازم نيست تاريخ و سير عكاسي از ابتدا تا همين حالا را بدانيد و اين چيزي است كه بدون دانستنش نميتوان از نقاشي مدرن به آساني سردرآورد و به درك درستي رسيد.
اگر بخواهيم براساس اين ايده جلو برويم، امروز نبايد موسيقي مدرن خيلي مخاطب داشته باشد چون پيچيدگيهاي بيشتري پيدا كرده است، به نظرتان اتفاقي كه در زمينه موسيقي افتاده اين ايده را درباره مجسمهسازي و نقاشي نقش نميكند؟
امروز وقتي بحث حرفهيي بودن در زمينه هنر مطرح ميشود، خود به خود تبديل به يك عامل پسزننده ميشود يعني نخبهگرايي هنري به گونهيي منفور شده است. اين روزها جديت و نخبه بودن در هنر شخصيت كمتري به همراه ميآورد. و اين نقطه قوت عكاسي است، چون عكاس به تنهايي در اين زيرمجموعه جديها و نخبهها و غيرقابل فهمها قرار نميگيرد و اين همان چيزي است كه مخاطب جوان عكاسي امروز وقتي با آن روبهرو ميشود خوشحالش ميكند. اين بحث خيلي مطرح شده است كه بايد فاصله ميان هنر و زندگي واقعي را كم كرد و اين همان اتفاقي است كه در زمينه نقاشي ميافتد و حتي موسيقي. مردم اين روزها دوست ندارند هنر آنها را با چيزي روبهرو كند كه از زندگي واقعيشان دور است.
در يكي از نوشتههايتان به اتفاقي در ۱۲ سالگيتان اشاره ميكنيد، اينكه يك روز در كتابفروشي با عكسهايي از اردوگاه داخائو روبهرو ميشويد و بعدها درباره تماشاي اين عكسها از چشم يك كودك نوشتيد كه زندگي برايتان به دو بخش تقسيم شد، پيش از ديدن اين عكسها و بعد از تماشاي آنها، اينكه چيزي در شما تمام شد، تاثير چه بود؟
خب اين تجربه فقط در آن سالها ممكن بود رخ بدهد، حالا تلويزيون هم ميتواند آن تاثيرگذاري را داشته باشد. اما آن روزها در دهه ۴۰ روزنامهها و مجلهها پربودند از عكسهاي پاك و منزه و ديدن چنين تصاويري براي يك بچه خيلي اتفاق قابل دسترسي نبود. چيزي كه در آن لحظه در من تمام شد، اين نكته بود كه فهميدم شيطان همينجا روي زمين وجود دارد، آن عكسها چنين شري را به تصوير ميكشيدند. چيزي كه در من مرد تنها معصوميت كودكي نبود بلكه پايان بسياري چيزها در من با ديدن آن عكسها رخ داد. هرگز تصوير خشكيده خودم جلوي آن قفسه را فراموش نميكنم، عكسها آگاهي مرا دچار جهشي عميق كردند.
و شما كتابي درباره عكاسي نوشتهايد، كتابي كه به عنوان بهترين نقد سال انتخاب شده است. در طول نوشتن اين كتاب هم آيا نگاه شما به دنياي عكاسي و تاثير عكس تغيير كرد؟ به نظر هر قدر به پايان كتاب نزديك ميشويم، نگاه شما به عكاسي ارجمندتر ميشود و آن را جديتر ميگيريد.
به نظر خودم كه اينجور نبود يعني نگاهم به عكاسي تغيير نكرد. تنها ميخواستم با اين مقالهها نشان بدهم كه عكاسي اهميت ويژهيي در زندگي ما دارد. در واقع به نظرم بيش از آنكه بخواهم درباره مقوله عكاسي حرف بزنم، به گونهيي ماجراي عبور ما از مدرنيسم و كاري كه عكاسي در اين ميان برايمان ميكند را تفسير كردهام. عكاسي امروز بهترين راهي است كه ميگذارد ما احساس و تفكر را در زندگي درك كنيم. در مقدمه درباره عكاسي همين را نوشتهام، قصد من اصلا در ابتدا نوشتن درباره عكاسي نبود. ايدهيي بود كه اواخر دهه ۷۰ به شكل مقاله نوشته بودمش، بعدتر كه سراغش رفتم به نظرم رسيد كه موارد ديگري هستند كه جا افتادهاند و در تكميل همان مقاله ابتدايي بود كه فصل به فصل به اين كتاب اضافه شد.
به نظر ميرسد كه شما از عكاساني مثل ريچارد آودون بدتان ميآيد. پرترههايي كه از وراي عدسي دوربين ثبت شدهاند و بسياري از آدمهاي معمولي و مشهور عاشق اين عكاس هستند. دليلش چيست؟
خب عكاسها سمجتر از آن هستند كه بشود به آنها جواب رد داد. مگر اينكه شما سماجت بيشتري داشته باشيد، يعني آدمي باشيد مثل سالينجر كه اينها سراغتان نيايند. خب مقاومت كردن درباره نمايش خود كار دشواري است؛ شايد اگر او به من هم پيشنهاد بدهد قبول كنم، البته خوشبختانه او دوست من است و خيلي علاقهيي ندارد به اينكه از دوستان و آشنايانش عكس بگيرد.
درباره عكاسي شايد نخستين كتاب ادبي باشد كه درباره عكاسي نوشته شده است، انگار كه يك جور عرض اندام باشد.
منظورتان را نميفهمم. يعني كتابي كه يك نويسنده نوشته است؟
نه، بيشتر منظورم نگاه ادبياي است كه در اين اثر پررنگ است.
خوب در هنر عكاسي من آدمي هستم كه از بيرون آمده و به اين ماجرا نگاه ميكند. خب آنهايي كه در اين حوزه هستند فكر ميكنند من آمدهام و حوزه استحفاظيشان را تصرف كردهام، من حتي در يك سطر اين كتاب در نقش منتقد عكاسي ظاهر نشدهام. منبع: اعتماد / ترجمه: اميلي امرايي |