|
سخن روز
|
|
چهارشنبه ، ۳ اسفند ۱۳۹۰ ، ۱۰:۴۴ |
|
شمس لنگرودی
من نازبالش کوچکی از خونم دلم می خواهد سربگذارید و نام پرنده یی را بگوئید و ریزش آوازش را از گلوله بی نامی بشنوید. شعرم من دوست دارم، زبان گل سرخ را بدانم خرزهره را از نامش رهائی بخشم هندسه پرواز را از کتف کبوتر بیرون کشم و در کف خود ببندم. دوست دارم همچنان که به آرامی تاریکی را نخکش می کنم وانمود کنم، هیچ متوجه او نبودم. دلم می خواهد شعرم را بشویم، به دست شما دهم تا رگه های زخمی را بر پوست سنگی او ببینید. دوست دارم ببوسم تان وقتی تاریکی دهان کوچک تان را ذوب می کند و شرشر تنهائی به گوش می رسد. دلم می خواهد هنگامی که به خواب می روید گوشه رویاتان را پس زنم و همراه شما رویائی ببینم که خوابالوده شما را به سوی آخر عمر می برد.- با دمپائی پاره ئی که نمی دانم کی به پای شما رفته است که اینهمه خون در شعرم روان است.
|